سفر نامه الموت

تاريخ : جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۲ | 18:45 | نویسنده : مهتاب چهارطاقي

سالها پیش کتابی خوانده بودم به نام «خداوند الموت»؛بی آنکه شناختی از مضمون داستان یا نویسنده آن (پل آمیر) داشته باشم و تنها نام مترجم کتاب «ذبیح الله منصوری» مهر تأییدی بود برای انتخابش. این کتاب تاریخی زیبا، زوایای مبهمی از تاریخ سرزمینمان را بر من روشن و مرا شیفته خود گرداند. میدانم که بیشتر شما دوستان نام این کتاب را شنیده و یا آن را خوانده اید و خوب میدانید که خداوند الموت کسی نیست جز «حسن صباح» رهبر فرقه اسماعیلیه. آن روز که در فضای داستان پرسه میزدم هرگز فکرش را هم نمیکردم که روزی بتوانم وارد لوکیشن قصه شوم و فاتحانه قدم بر آن دژ مخوف بگذارم و اینگونه حق مطلب را ادا کنم. حالا اگر مایلید در این جاده پیچ در پیچِ گمشده در مه همراه ما شوید تا سری به فضای رازآلود قصه پل آمیر بزنیم

اما قبل از هرچیز میخواهم چند توصیه مهم به دوستان داشته باشم که اگر با خواندن این سفرنامه روزی قصد سفر به قلعه الموت کردید ما را مورد نفرین و ناسزا قرار ندهید! اول اینکه جاده قزوین به الموت، کوهستانی، باریک و مشرف به پرتگاه های خطرناک است که در اغلب فصول سال در مهی غلیظ فرو رفته، پس گذر از آن مستلزم حوصله بسیار میباشد بطوریکه مسافت صدو اندی کیلومتری را باید سه ساعته پیمود آنهم با چه مصیبتی! پس بهتر است عصر به آنجا رفته و شب را در روستای پای قلعه (گازرخان) خوابید و صبح زود به دیدار از قلعه پرداخت چراکه مسیر شش ساعته رفت و برگشت در یک روز بسیار خسته کننده است بخصوص اگر کودکانی نیز همراهتان باشند که بی برو برگرد دچار سرگیجه و تهوع خواهند شد. نکته دوم اینکه  گرچه الموت از مهمترین قلاع ایران میباشد ولی از آنجاییکه طعمه آتش گردیده، جز خرابه هایی چند،چیزی از آن باقی نمانده این را گفتم که گمان نکنید با جایی مثل قلعه رودخان طرفید که پس از پیمودن هزار و اندی پله، ناگهان از پشت درختان سبز جنگلی رخ مینماید و عظمتش آدم را غرق شگفتی میکند.اینجا پس از پیمودن اینهمه راه و پلکانی با شیب تند، از پس کوهی سرخ و خاکستری، تنها لاشه سنگهایی رخ مینماید و چنان توی ذوقت میزند که خستگی تمام راه یکهو روی تنت سنگینی میکند. همه اینها را گفتم که بگویم اگر واقعا” به تاریخ و هویت ملی خود علاقه مند هستید به الموت بروید و قبل از رفتن هم حتما” کتاب خداوند الموت را بخوانید چراکه قلعه الموت تنها با قصه درونش باشکوه جلوه خواهد کرد.

پس از پیمودن مسیری سه ساعته بالاخره به روستای گازرخان رسیده ایم روستایی با حال و هوای ییلاقی که سایه سار درختان گردو و جوی آبی که از چشمه بالادست جاریست فضای فرح بخشی ساخته اند و از تابلوهای سوئیت و اتاق اجاره ای که از درو دیوار خانه ها آویزان شده،معلوم است که این قلعه مخوف حسابی باعث رونق منطقه گشته.در شمال دهکده، کوهی عجیب و در عین حال با ابهت خودنمایی میکند که بر نوک قله اش خرابه هایی به چشم میخورد،خرابه هایی که مژده وصل و سرآمدن انتظار میدهد

بعد از پیمودن پله هایی که نفس آدم را میبرد خرابه های قلعه که پشت داربستهای قطور سنگر گرفته اند کم کمک رخ مینمایند و ما از همین جا شوک زده میشویم و یک علامت سئوال بزرگ در ذهنمان نقش میبندد که آیا این خرابه ها ارزش اینهمه راه را داشته یا نه؟!

پس سعی میکنیم با به یاد آوردن قسمتهایی از رمان و شخصیتهایش عظمت فروریخته قلعه را در ذهنمان تصویر سازی کنیم، چیزی توی این مایه ها!

http://s2.picofile.com/file/7915476983/%D9%82%D8%B2%D9%88%DB%8C%D9%8668.jpg

با همه این حرفها باید اعتراف کنم از آمدن به قلعه هرگز پشیمان نیستیم. بالاخره باید یک روز این قلعه را میدیدیم حتی اگر آن روز آخرین روز زندگیمان باشد. قطعا” دیدن قلعه از خواندن کتاب قطور خداوند الموت سخت تر نبوده و نیست

قلعه الموت در ارتفاع 2163 متری از سطح دریا بر بلندای صخره ای به ارتفاع  200 متر ساخته شده و از قرار معلوم بیست هزار مترمربع زیربنا داشته که طول آن 120 متر و ارتفاع دیوارها 4 تا 5 متر میباشد. قلعه از همه طرف به پرتگاههایی مخوف مشرف است و تنها یک راه ورودی دارد. این قلعه به دست «داعی الی الحق حسن بن زید» ساخته شده بود که حسن صباح در سال 486 آن را تصرف نمود برای همین این قلعه به نام دژ حسن صباح نیز معروف است

دژ از دو بخش شرقی و غربی درست شده که قسمت غربی آن بزرگتر است. مصالح به کار رفته در آن سنگ و ملات گچ است.تمام مسیر دسترسی به قلعه پله گذاری شده و به راحتی میتوان به قلعه رسید ولی الحق و الانصاف در آن روزگار کاری مشقت بار بوده و به قول معروف گاو نر میخواسته و مرد کهن .وقتی بر بلندای قله می ایستیم دهکده گازرخان زیر پایمان است آیا این باغات سرسبز همانجایی نیست که حشاشینِ توی قصه به کاشت داروهای خود میپرداختند؟

 یکی از شگفتیهای معماری قلعه، سیستم پیشرفته آبرسانی آن است.بدینسان که با استفاده از تنبوشه های قطور، آب را از چشمه کلدر به قلعه رسانده و در حوضچه ای ذخیره میکردند و شگفتی این حوضچه در این است که اگر آن را کاملا” خالی کنند باز هم پر از آب میشود.

 قلعه علاوه بر دیوارهای بلند و پرتگاههای مخوف خندقی به طول پنجاه متر نیز در اطراف خود داشته.داخل قلعه هم مثل همه قلاع دیگر شاه نشین و رعیت نشین و اصطبل و آب انبار و  زیر زمین و …. داشته که بخشهایی از آن در کاوشهای اخیر از دل خاک بیرون آورده شده اند

نام الموت با نام فرقه اسماعیلیه گره خورده و حسن صباح به عنوان رهبر این فرقه این قلعه را به عنوان پایگاه خود برای ترویج عقاید اسماعیلیه به کار برده.حسن صباح پایه گذار فرقه باطنی در ایران بود فرقه ای که شاخه ای از تشیع است که معتقد است بعد از امام جعفرصادق،امامت به فرزندش اسماعیل میرسد.آنها معتقد به مکتب هفت امامی بودند و مرکز اصلی قدرت ایشان هم در مصر بود .در مورد حسن صباح نظرات ضد ونقیض بسیار است عده ای او را سردسته مخوفترین باند آدمکشی و اولین تشکیلات تروریستی در جهان میپندارند و عده ای از وی با نام نیک یاد میکنند و او را ملی گرایی شجاع میپندارند که هدفش مقابله با ترکان سلجوقی و خلفای عباسی و رساندن ایران به شکوه قبل از اسلام بوده.

حسن صباح و پیروانش بیشتر قلاع منطقه را تحت تصرف خود در آورده و با نفوذ بر بدنه جامعه و درون حاکمیت به طور مستقیم به کشتن افراد مهم حکومتی میپرداختند. پیروان وی افراد جانفشان و فداییانی بودند که برای رسیدن به هدف از هیچ وسیله ای دریغ نمیکردند حتما” داستان غم انگیز خواجه کردن ارتش وی را شنیده اید که چگونه با این کار آنها از همه دنیا دست شسته و بی چون و چرا و جان بر کف آماده خدمت به خداوندگار الموت بودند. بعد از فوت حسن صباح، جانشینانش راهش را ادامه داده و کماکان در اکثر قلاع مستحکم حکومتهایی محلی داشتند تا روزی که این تشکیلات از درون دچار فساد شد و سرانجام به دنبال خیانت برخی اعضای گروه، در سال 654 به محاصره و تصرف هلاکوخان مغول درآمد و بساط فرقه اسماعیلیه برچیده و این دژ افسانه ای در آتش سوخت.

در زمان حکومت شاه طهماسب قلعه مرمت و بازسازی شد و از آن به عنوان زندان و تبعیدگاه استفاده میشد. تا روزی که به دست مبارک شاهان قاجار افتاد و آنها هم تمام زمینهای منطقه را تصاحب نموده و این نقطه را نیز به عنوان شکارگاه خود برگزیده و به طمع یافتن گنج احتمالی شروع به کندوکاو و شخم زدن بقایای این قلعه نمودند. اصلا” یکی به من بگوید که این شاهزادگان قاجار جز خرابکاری و به باد فنا دادن مملکت کار دیگری هم بلد بوده اند؟بله البته که بلد بوده اند ساخت حرمسراهای ریز و درشت در گوشه کنار مملکت…

راستی این نکته را هم اضافه کنم که اگر در این سفر کودکی همراهتان باشد باید مسیر برگشت را در چنین شرایطی طی کنید

در مسیر بازگشت قصد دیدار از یکی دیگر از دیدنیهای منطقه میکنیم و اینک به دریاچه «اوان» رسیده ایم دریاچه ای با بیش از هفتاد هزارمتر مربع مساحت که در ارتفاع 1800 متری از سطح دریا واقع شده.

اوان از دو کلمه او (آب) و وان (استخر) تشکیل شده و به معنی استخر آب است.این از وجه تسمیه دریاچه. حالا برویم سراغ خود دریاچه. آب این دریاچه از چشمه های زیرزمینی موجود در بستر دریاچه تأمین میشود که البته مقداری از آن نیز وابسته به نزولات آسمانی است. ظهرهای تابستان دریاچه مأمن آدمهایی میشود که از هجوم گرما به آن پناه آورده اند تا در خنکایش تنی به آب بسپارند گو اینکه زمستانهایش نیز که تمام سطح دریاچه یخ میزند میشود میعادگاه کسانی که حاضرند برای اسکی سواری خطرات این جاده مخوف و پیچ در پیچ را به جان بخرند

درختان بید و چنار و تبریزی و سیب و آلبالو و گردو زیبایی مضاعفی به منطقه بخشیده اند و چون حلقه ای سبز، نگین آبی دریاچه را دربرگرفته اند.انواع نی ها و گیاهان آبزی نیز از دل دریاچه سر برآورده تا به آفتاب سلام کنند

و همه این مجموعه سفره ای برای حیات وحش منطقه و حیواناتی چون کل و بز و پلنگ و خرس و گرگ و شغال و …فراهم آورده اند که همه از خان پربرکت دریاچه زنده اند و خدا نیاورد روزی را که این دریاچه نیز به سرنوشت دیگر دریاچه ها و آبگیرها دچار شود و تنها در خاطره ها جاری باشد. پس تا آن روز نرسیده فرصت را غنیمت شمرده و ما هم دستی به سوی این سفره پربرکت دراز میکنیم تا از خنکای آبش بی نصیب نمانیم سپس در سایه سار درختان ساحلش می آساییم و به چشم انداز زیبای کوههای خشچال و قله زیبای سیالان در دوردستها خیره میشویم….



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده + 15 =